چهارشنبه هفته پیش(17 آبان 96)دادگاه بودم. واسه شکایت امین روستا که 4سال پیش ضامن وامی شده بود که من به نام خودم واسه سعید گرفتم و کارگاهشو رونق داد و قرار شد اقساط وام رو خود سعید پرداخت کنه...
متاسفانه پرداخت نمیکرد و منم بخاطر اینکه اعتبارم تو بانک نره زیر سوال خودم ماه به ماه اقساط وام رو از حقوق خودم پرداخت میکردم تا پارسال که اختلافاتمون شدت گرفت و سعید دیگه نه خونه میومد و نه خرجی میداد. حتی واسه صدرا هم هیچی نمیخرید.
شده بودم مرد خونه و تمام کارها رو دوش خودم بود. بگذره که چقدر سختی کشیدم...
قدرت نقدینگیم اومد پایین و نتونستم و نخواستم قسطای سعید رو پرداخت کنم... زورم اومد... راست راست واسه خودش بچرخه و من جور تمام مشکلات رو به عهده بگیرم...
خلاصه اینکه بانک اقساط معوقه و کلا وام رو تسویه کرد... 2500000 از حساب خودم و 4000000 از حساب امین روستا یکجا کم کرد و پرونده بسته شد...
امین روستا هم رفت علیه من شکایت کرد(چون وام گیرنده من بودم. آخه سعید که هیچ اعتباری نداشت که بتونه وام بگیره... نه دسته چکی, نه مدرک معتبری و ...)
فکر نمیکردم سعید اینقدر نامرد باشه و پسرداییش رو علیه من تحریک کنه و بره ازم شکایت کنه...
خیلی نامرده... خیلی...
تو جلسه دادگاه که روستا با بابای سعید اومده بود محکوم شدم به اینکه خسارت روستا رو بدم باضافه مبلغ 4میلیون...
خیلی زورم اومد...
خیلی ناراحت شدم...
خیلی غصه خوردم...
خیلی دلم گرفت...
به اندازه وسعت اسمون و زمین دلگیر شدم...
چون باید از گلوی صدرا بگیرم و بدم به طلبکار باباش...
برچسب:
نویسنده: حمید رضایی