سلام همدمم...
اين روزا خيلي درگيرم...خيلي دلهره دارم...خيلي تشويش دارم...خيلي نگرانم.
طناب زندگي من و سعيد به نخ رسيده و كم كم داره جدا ميشه...
چهارشنبه هفته پيش 13 مردادماه بعد از يك مشاجره خيييييلي بد كه شب قبلش با سعيد و باباش داشتم، رفتيم دادگاه و درخواست طلاق توافقي داديم.هردومون خسته شديم ازين وضعيت رقت بار... ازين روزاي كسالت بار... ازين بي حرمتيها...ازين سرد بودنا... ازين كم محليا...ازين روزاي سخت...
تا يه ناراحتي پيش مياد داد و هوار و مشاجره...جديدا هم كه سعيد جسارت كرد و زد تو گوشم...خيلي دلم رنجيد... خيلي زياد...ديگه تحمل سعيد رو ندارم. ازش متنفر شدم...
نميدونم كاري كه انجام ميدم درسته يا نه... مهم اينه كه از اون زندگي بيام بيرون و خودم باشم و خودم...
مهم نيست كي چي ميگه... مهم اينه كه آرامش خيال داشته باشم.
ميدونم بعد از طلاق چه مشكلاتي از سمت جامه و اطرافيانم مياد سراغم. ولي همشو با جون و دل خريدارم به اين اميد كه بتونم سر و ساموني به زندگيم بدم...
ديروز رفتيم پيش مشاوري كه دادگاه تعيين كرده بود. همه حرفامو زدم...هرچي تو دلم بود ريختم بيرون. سعيد هم اومده بود. واسه يكشنبه آينده مجددا بهمون وقت داد كه بريم به خيال خودشون كه ميتونم دوباره برگردم...
ولي زهي خيال باطل...
من ازين زندگي گسستم و نميخوام برگردم...
خدايا كمكم كن تو راهي كه قدم برداشتم كم نيارم و ادامه بدم...
برچسب:
نویسنده: حمید رضایی